چون شب دویست و بیست و چهارم برآمد

 

شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! ملک قمرالزمان بقچه‌ها گشوده جامه‌های فرزندانش را این سو و آن سو همی گردانید و همی گریست. پس چون جامۀ پسر کهتر، ملک اسعد بگشود، در جیب او ورقه‌ای که به خط زن خود ملکه بدور مرقوم بود دریافت …

ادامۀ قصه را گوش کنید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

درباره سایت

از رنج زندگی، به ادبیات پناه آورده‌ایم؛ به واژه‌های خیال‌انگیز و آهنگین، به آه، نگاه و نگاره. به عشق، به مهر، به دوست داشتن…

پیوند دوستان

Copyright 2020 | Elmirashahan.ir | All Rights Reserved