هزار و یک‌شب

چون شب یکصد و پنجاه و یکم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/02/151-Shabe-YeksadoPanjahoYekom-1.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! موش چون سخن کک بشنید گفت: اگر سخن چنین است که تو گفتی، در این‌جا برآسای که بر تو باکی نیست و تو را آسیبی نرسد مگر آن‌که من خود را سپر آن آسیب گردانم. ولی از نخوردن باقی خون بازرگان افسوس مخور و به هرچه که میسر باشد …

چون شب یکصد و پنجاه و یکم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و پنجاهم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/150-Shabe-YeksadoPanjahom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! چون گرگ انگشت ندامت به دندان گرفت و فروتنی آغاز کرد، نیازمندانه با روباه گفت: شما طایفۀ روبهان، شیرین‌زبان‌ترین وحشیان و خوش‌روترین جانوران هستید و مزاح را دوست می‌دارید و این سخنان تو می‌دانم که از روی مزاح است. ولیکن همه‌وقت مزاح نه نیکوست. روباه گفت که: مزاح را …

چون شب یکصد و پنجاهم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و نهم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/149-Shabe-YeksadoCheheloNohom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! گرگ با روباه گفت: سخنی که تو را سود ندهد مگو و چیزی که تو را خشنود نکند مشنو. روباه گفت: پند تو را شنیدم و اطاعت کردم و دیگر هرگز خلاف رضای تو نکنم که حکیمان گفته‌اند: از چیز ناپرسیده جواب مگو و به جای دعوت ناکرده مرو …

چون شب یکصد و چهل و نهم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و هشتم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/148-Shabe-YeksadoCheheloHashtom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! آن عابد روزی خود را به دو نیم بخش می‌کرد. نیمه‌ای خود می‌خورد و نیمۀ دیگر به کبوتران می‌داد و عابد به فزونی نسل کبوتران دعا می‌گفت. نسل ایشان افزون گردید. کبوتر به جز آن کوه که عابد بدانجا بود در مکان دیگر جای نداشتند و سبب گرد آمدن …

چون شب یکصد و چهل و هشتم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و هفتم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/147-Shabe-YeksadoCheheloHaftom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! طاووس چون سخن بطّه بشنید عجب آمدش و گفت: ای بطّه! تو از بنی آدم ایمن گشته‌ای از آن‌که ما در جزیره‌ای از جزایر دریا هستیم که آدمی‌زاد را بدو راه نیست. در نزد ما جای بگیر تا خدا کار بر ما و تو آسان گرداند. بطه گفت… ادامۀ …

چون شب یکصد و چهل و هفتم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و ششم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/146-Shabe-YeksadoCheheloSheshom.mp3  حکایات حیوانات: ملک با شهرزاد گفت: همی خواهم که از حکایات پرندگان حدیث گویی. شهرزاد گفت: سمعاً و طاعتا. ای مَلِک جوان‌بخت! به روزگار قدیم طاووسی با مادۀ خود در کنار دریا جای داشتند و در آن مکان بسی درندگان و وحشیان بودند. ولی درختان بسیار نیز در آن‌جا بود و طاووس با مادۀ …

چون شب یکصد و چهل و ششم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و پنجم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/145-Shabe-YeksadoCheheloPanjom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! نزهت‌الزمان چون سخنان بدوی بشنید جهان در چشمش تیره شد. برخاسته تیغ برکشید و بدوی را بکشت. حاضران گفتند که: در کشتن بدوی شتاب از بهر چه بود؟ نزهت‌الزمان گفت: شکر خدا را که مرا زنده گذاشت تا به دست خود انتقام از خصم بگرفتم. پس از آن غلامان …

چون شب یکصد و چهل و پنجم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و چهارم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/144-Shabe-YeksadoCheheloChaharom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! ایشان به اشارت وزیر هر دو به تخت بنشستند و شادمانی‌ها کردند و سپاه و رعیت از ایشان شاکر و خرسند بودند و سلطان کان‌ماکان عروسی کرده و شب‌ها را با دختر عمش قضی‌فکان به سر می‌برد. پس از دیرگاهی شادان نشسته بودند که گردی پدید شد و از …

چون شب یکصد و چهل و چهارم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و سوم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/143-Shabe-YeksadoCheheloSevvom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! باکون بنشست و همان خنجر در آستین داشت. پس باکون گفت: سخن نغز و حدیثی که من آن را شنیده‌ام این است: حکایت عاشق حشیش کشیده: مردی بود خوب‌رویان دوست داشتی و مال بدیشان صرف کردی تا این‌که بی‌چیز شد و جهان بر او تنگ گشت و در اسواق …

چون شب یکصد و چهل و سوم برآمد ادامه »

چون شب یکصد و چهل و دوم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2021/01/142-Shabe-YeksadoCheheloDovvom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! عجوز به نزد کان‌ماکان بازگشت و با او گفت که: قضی‌فکان تو را سلام رسانیده و وعده کرد که نیمۀ شب خواهم آمد. پس کان‌ماکان به وعدۀ دخترعم فرحناک شد. چون نیمۀ شب درآمد، قضی‌فکان به نزد او بیامد و او را از خواب بیدار کرد و ملامتش گفت …

چون شب یکصد و چهل و دوم برآمد ادامه »