زبیده

چون شب چهل و پنجم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2020/10/45-Shabe-CheheloPanjom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! غانم‌بن‌ایوب صندوق را به خانه برد. در آن را بگشود و دختر را به در آورد. آن دختر که دید منزل غانم جایی‌ست خرم و مکانی‌ست نیکو و فرش‌های حریر در آن‌جا گسترده و بقچۀ دیبا گذاشته‌اند دانست که غانم بازرگان است. چون غانم پسری بود خوب‌روی، آن نازنین …

چون شب چهل و پنجم برآمد ادامه »

چون شب سی و چهارم برآمد

https://elmirashahan.ir/wp-content/uploads/2020/10/34-Shabe-SioChaharom.mp3  شهرزاد گفت: ای مَلِک جوان‌بخت! پادشاه گفت: من چهار نفر شما را بکشم. مباشر زمین را به نشانۀ ادب بوسید و گفت: ای ملک! اجازه بدهید تا حکایتی برایتان بگویم. اگر از حکایت گوژپشت بهتر نبود، دیگر مجازید که ما را بکشید، ما از هم‌اکنون از خون خود در می‌گذریم. ولی اگر که حکایت …

چون شب سی و چهارم برآمد ادامه »