داستان طنز

روح تو روح!

المیرا شاهان: قصه از جایی برایم جالب شد که کلمه «پاکسازی» را شنیدم. با شنیدن این کلمه اولین چیزی که به ذهنم رسید پاکسازی یک منطقه از مواد مخدر، یا حتی پاکسازی یک نفر از اعتیاد یا پاکسازی پوست بود! اما پاکسازی از طلسم!!! نوبری بود برای خودش … سعی کردم توجهم را بیشتر کنم. بنابراین از بین هر جمله، کلمات بیشتری را توی مغزم بایگانی کردم. حالا من بودم با چشم هایی گرد شده که انگار داشتم به قصه ای از مجموعه ی داستان های باورنکردنی گوش می دادم. او خیلی عادی داشت ادامه ی ماجرا را تعریف می کرد و بعد گفت: «توی خانه اش خاک مرده پیدا کردند!» خاک مرده دیگر چه صیغه ای است؟ مطمئناً منظورش کهنگی خاک نمی توانست باشد. دیگر از این یکی مطمئن بودم که خاک نه به وجود می آید و نه از بین می رود و حتی از صورتی به صورت دیگر هم نمی تواند تبدیل شود و البته نو و کهنه هم ندارد! بعد ذهنم رفت طرف خاک استخوان آدم مرده! بعد یکه خورده باشم انگار، حتی لحظه ی مرگ آن آدم هم جلوی چشمم تصویر شد …
خاک پای قبر مرده را توی گلدان های خانه چال کرده بودند و به عقیده زن فالگیر، این خاک کاری (!) را موکل هم می توانست انجام دهد! موکل را دیگر می توانستم هضم کنم. کسی که وکالت کسی را بر عهده می گیرد و یک چنین چیزهایی! پرسید: «موکل که می دانی چیست؟» گفتم: «فکر کن ندانم!»، انگار حرفم را جدی نگرفته باشد و فهمیده باشد چیزی از اینجور چیزها حالی ام نمی شود، گفت: «مثلاً یک جن را مأمور کنی که چنین کاری را انجام دهد!»
قطعاً قیافه ی من در آن لحظه شبیه آدم نمی توانست باشد! موشی برق گرفته را می توانید تصور کنید که چشم هایش را مثل وزغ سُر داده بیرون و فکش را بایستی با جارو و خاک انداز از روی زمین جمع کرد.
بعد گفت: «در کمال ناباوری ما آن خاک ها را توی گلدان های دور تا دور خانه شان پیدا کردیم. توی بسته های سیاه پیچیده بودنش. اولش فکر کردیم توی آن بسته های سیاه مواد یا چیزی از این قبیل باشد. مثل آرد بود. بعد رفتیم ریختیمش توی جوب و آب خاک ها را با خودش برد.»، پرسیدم: «یعنی باید این چیزها را باور کنم؟»، گفت: «دیوانه! کجای کاری؟ مادرش را بردیم از توی روحش روح کشیدیم بیرون!» به عبارتی روح تو روحش … امکان نداشت یک چنین چیزی! می توانستم احساس کنم که سفیدی چشم هایم به قطر 5 سانتیمتر رسیده است. یک چیزی توی مایه های بیرون زدن یک جفت حدقه از چشم! قلبم شروع کرد به بالا و پایین پریدن و نفسم را به هزار ضرب و زور از ریه هایم هل دادم بیرون. بعد گفت: «اینکه چیزی نیست، از توی روح خواهر من روح گربه بیرون کشیدند. تازه جای چنگال هاش هم روی بازوی خواهرم ماند». دیگر از مرز بی حسی و بی وزنی گذشته بودم. انتظار این را داشتم که هر لحظه یک پارچ آب توی صورتم خالی کنند و از خواب بپرم. پرسیدم: «روح گربه دیگر چه مزخرفی است؟ روح سگ باز یک چیزی، روح گربه آخر از کجا می رود توی روح آدم؟» با جدیتی وصف ناشدنی گفت: «یک وقت ها طلسم بر می گردد توی خود آدم. مثلاً فکر کن کسی جادو جنبلت کرده باشد و تو بخواهی طلسمش را باطل کنی. اگر مردافکنانه جادویت کرده باشند، چپکی می شود، یعنی بر می گردد به خودت». بعد گفت بلند شو برویم کمی قدم بزنیم. چیزی آمد توی ذهنم که پنداری قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد! زل زدم به پاهاش … خدا را شکر سُم نداشت … .

این مطلب، در تابستان ۱۳۹۳، به سفارش موسسۀ مطبوعه به رشتۀ تحریر درآمده است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

درباره سایت

از رنج زندگی، به ادبیات پناه آورده‌ایم؛ به واژه‌های خیال‌انگیز و آهنگین، به آه، نگاه و نگاره. به عشق، به مهر، به دوست داشتن…

پیوند دوستان

Copyright 2020 | Elmirashahan.ir | All Rights Reserved