داستان

رو در رویی

محبوبه مختاری: کاوه سوییچ را جلوی صورت عماد گرفت و گفت: «تو بشین»! توی تاریکی و سکوت کوچه پچ پچ میکردند. عماد سوییچ را گرفت و گفت: «پس چی شد، مگه با آسانسور نمیومدن؟ نیفته بشکنه؟» بعد به چهره اش حالت بحران زده ای داد و همانطور نجواکنان اضافه کرد: «فکر کن این وقت شب … چه صدایی میکنه! چه افتضاحی میشه». کاوه از جلوی در ساختمان داشت شماره طبقات آسانسور را می پایید. گفت: «اومدن! صندوقو وا کن!» و خودش رفت به طرف آسانسور. عادل برادر عماد، و خواهرزاده شان بابک که خیلی جوان بود، دو سر چیزی ملافه پیچ شده را گرفته بودند و از آسانسور بیرون می آمدند. کاوه کمکشان کرد. با احتیاط و دقت بردند گذاشتند صندوق عقب. عماد به چپ و راست، بعد به پنجره های ساختمان های اطراف نگاه کرد. عادل کمی به هن و هن افتاده بود. رو به عماد پچ پچ کرد: «اگه کسی داره ما رو میبینه با این رفتار تو یقین میکنه دزدیم». عماد انگار می خواست خودش را مطمئن کند گفت: «اینجا همه ما رو میشناسن». کاوه گفت: «برو بشین روشن کن بریم» و در صندوق را بست. عماد پرید پشت فرمان. عادل به بابک گفت: «خب دیگه، تو برگرد تو خونه». بابک بلافاصله گفت: «درو قفل کردم دایی. منم میام». تردید نداشت و هر چه عادل چشم غره رفت رویش کم نشد. چاره ای نبود. کاوه و بابک نشستند عقب و عادل جلو. عماد گازش را گرفت به سمت جاده ای در حومه ی غربی شهر.

***

جاده سوت و کور بود. دو طرف جاده را جز سیاهی، چیز دیگری نگرفته بود. انگار برق ها قطع بود یا اصلا چراغ برقی در این جاده ی متروک و دور افتاده نصب نشده بود. بابک با چشمهای تا ته باز، از پنجره به ظلمات محض نگاه می کرد. فکر می کرد اگر چیزی برای دیدن باشد و او اول آن را ببیند، حضور ناخواسته اش را جبران کرده. کاوه به این جاده آشنا بود. عماد و عادل هم قبلا آمده بودند. اگر کسی وسط جاده ایستاده بود و از دور تماشا می کرد، اول نور چراغ های یک اتومبیل را می دید که به سرعت نزدیک می شد و بعد خود اتومبیل و سرنشینانش سه مرد و یک پسر جوان آرام که هر کدام به سمتی نگاه می کردند. مرد جای خاصی را ذکر نکرده بود، فقط گفته بود: «جایی دور از شهر». و تاکید کرده بود: «شبی که ماه در آسمان نباشد». تاریکی مطلق مهم ترین شرط کار بود. کاوه و عادل از اول هم بی توجه به جدیت مرد، پوزخند و نگاه های عاقل اندر سفیهشان را نثار عماد کرده بودند که داشت با دقت به حرف های مرد گوش می داد و مثل شاگرد درسخوان ها مرتب سوال می کرد و از جزییات کار می پرسید. عماد همانطور که با اصرار عادل و کاوه را برده بود حرف های مرد را بشنوند، با اصرار هم می خواست راضیشان کند کاری که گفته را انجام بدهند. گفته بود: «من که هر دکتر و عطاری ای شما گفتید رفتم، این یکی ام امتحان می کنم، چیزی نمیشه». گفته بود: «این از اونایی نیست که تا حالا دیدید و شنیدید. این یکی فرق میکنه. مشتریاش همه دکتر و مهندسن». گفته بود: «این خودش یه رشته مستقله، رمالی که نیست. بهش میگن متافیزیک. مدرکشو داره». گفته بود: «من خودم با چندتاشون حرف زدم. همشون تعریف میکردن». گفته بود و گفته بود و بالاخره، هم آن دو نفر را کنجکاو کرده بود و هم راضی!
از وقتی که عادل دکترای کشاورزی را در شهرستان محل سکونت دوستش، کاوه، پذیرفته شده بود، تا حالا که در یک اداره مرتبط با شهرداری معاون و همکار بودند، با او در یک خانه زندگی می کرد. عماد هم یک سال بعد به آنها اضافه شده بود با این تفاوت که او کارشناسی طراحی صنعتی قبول شده بود. حدود یک سال پیش خواب دیدن عماد شروع شده بود. اوایل زیاد نبود اما هرچه گذشته بود هم به کمیت خواب ها افزوده شده بود، هم به کیفیتشان. اگر نه هر شب، دست کم هفته ای سه چهار شب، و هر شب دو سه بار خواب می دید. خوابِ افتادن می دید. در خواب هایش از پشت بام خانه ی پدری شان که در خوابش خیلی هم مرتفع تر از واقعیت بود می افتاد، از بالای دکل برق می افتاد، از روی پل عابر می افتاد، از روی یک تاب خیلی بزرگ می افتاد، از پله های اداره می افتاد، از بالای فانوس دریایی، از نوک قله هیمالیا، از روی یک پرنده ی بزرگِ در حال پرواز، از ترن هوایی، از اهرام مصر و … . بعضی وقت ها هم فقط داشت می افتاد و معلوم نبود از کجا! در خواب با حرکت آهسته از هر جایی که امکان افتادن داشت می افتاد و بعد در تمام طول راه داد می کشید. همه از صدای داد و فریادش بیدار می شدند اما خودش یک قدمی زمین بیدار می شد. دکترهای مختلف رفته بود اما هیچکدام را ادامه نداده بود. می خواست برود یکی برایش یک نسخه بپیچد و خوب شود. این مَرد را یکی از همکارانشان معرفی کرده و گفته بود : «فرمولی کشف کرده که جاذبه زمین رو معکوس میکنه». کاوه که شنیده بود پاهایش را روی میز عسلی جلویش دراز کرده بود و همانطور که خودکار را با مهارت بین انگشتانش می سُراند، خندیده و گفته بود: «خب بعدش هر شب خواب میبینی از زمین داری میری هوا». با اینکه آن موقع به نظر عماد هم این حرف آن همکار بدترین نوع تبلیغ بود ولی فکر کرد اگر کسی باشد که با یک نسخه بتواند حالش را خوب کند، او، همان است!
عماد گفت: «حالا اگه تو قبرستون یه لامپی چیزی روشن کرده باشن چی؟» کاوه اول فقط به قصد اذیت کردن عماد قبرستان را پیشنهاد داده بود، اما عماد استقبال کرد. قبلا با عادل یک بار رفته بودند قبرستان. آنها در یک عصر رفته بودند که هوا هنوز روشن بود اما قبرستان پر از درخت های انبوه بود و برق هم نداشت. عادل غرغر کرده بود: «هر کاری می خوای خودت بکن. این آینه، اونم قبرستون. دیوونه!» می دانست عماد بیشتر اصرار خواهد کرد و تنها هم از پسش بر نمی آمد. اگر می خواست می توانست منصرفش کند ولی این کار را نکرده بود و کم کم و مثلا به ناچار قبول کرده بود. بابک خارج از برنامه بود. بی خبر آمده بود چند روز پیش دایی هایش باشد. اگر می خواستند صبر کنند تا او برود باز باید صبر می کردند تا یک ماه بعد که ماه در آسمان نباشد.
کسی جوابی به عماد نداد، فقط کاوه چند لحظه بعد سرش را بالا انداخت و نچ نامطمئنی گفت. عادل آرنجش را از لبه ی پنجره ی باز ماشین برداشت و شیشه را تا نصفه بالا کشید. چشم هایش گرم شده بود و حوصله نداشت. صندلی را کمی عقب برد و تکیه داد. دست برد سمت کمربندش. با چشم های بسته با کمربند ور رفت. گوش همه شان از سکوت و صدای جریان ممتد هوا پر شده بود. چشمهای بابک سیاهی می رفت و گردنش درد گرفته بود. ناگهان صدای کوبیده شدن مشت عادل روی داشبورد همه را از جا پراند. یک لحظه فرمان از دست عماد در رفت سر بابک خورد به شیشه. عادل داد زد: «چرا باز نمیشه این لامصب؟ اَه» … بابک نفسش را با صدا بیرون داد و دست برد از بغل صندلی بااحتیاط کمربند را باز کرد. عادل جابجا شد و کمربند را کنار زد. دورتر، یک جایی تاریکی فشرده شده بود و قبرستان کم کم نمایان می شد.
قبرستان در و پیکر درست و حسابی نداشت. یک در نرده ای کوتاه داشت که قفل تویش زنگ زده بود. آلونکی که یک زمان مخصوص متولی بوده، به سمت شیب ملایم زمین نشست کرده بود. دور تا دور قبرستان دیوار کوتاه کاهگلی بود که بیشترش ریخته بود. ماشین را کنار یکی از دیوارهای از بین رفته پارک کردند و پیاده شدند. چراغ قوه دست بابک بود. عادل و عماد رفتند سراغ صندوق. دو طرف آینه را گرفتند و بیرون آوردند. عادل به کاوه اشاره کرد هوای بابک را داشته باشد. عماد گفت: «بابک نور رو بگیر رو زمین». بیشتر سنگ قبرها کنده و شکسته بودند. زمین ناهموار بود و به جز درخت ها، کلی خار و خاشاک هم که سطح خاکی قبرها و اطرافشان را پوشانده بود مانع راه رفتن بی دردسر می شد. پای کاوه توی یک چاله افتاد. بابک بی اختیار برگشت و نور را انداخت روی کاوه. عادل گفت: «چی شد؟ … نیا عماد، جلومو نمی بینم». عماد ایستاد و برگشت طرف نور چراغ قوه. بابک و کاوه توی چاله، یک گربه مرده را دیدند که به نظر چند ماهی از مرگش می گذشت. کاوه سریع پایش را بیرون کشید و چند بار پیاپی گفت: «اه، اه، اه… »و همزمان بابک را که مات مانده بود آرام هل داد طرف دیگر. عماد پرسید: «چی شد؟»
– «هیچی، بدویید».
عادل کنار درختی ایستاد و گفت: «همین جا خوبه، تکیه اش بدیم به درخت». «بگیر بالا چراغ قوه رو». بابک نور را زیاد بالا برد. عماد گفت: «بیارش پایین، کجا رو میبینی؟» پچ پچ کردن، بابک را کلافه کرده بود. فکر می کرد صداهایشان را نمی شناسد. نور را روی صورت دایی هایش انداخت. رویشان را برگرداندند. «اه، بگیر اونور بابا». نور را عقب تر برد. عادل و عماد آینه را روی زمین محکم کردند و تکیه اش دادند به تنه ی درخت و ملافه اش را برداشتند. مرد گفته بود باید از فاصله ای حدود سه متر توی تاریکی مطلق به آینه نگاه کند. عماد چند قدم عقب رفت. سه تای دیگر کنار درخت ایستاده بودند. کاوه دلش می خواست زودتر دوش بگیرد. دست به سینه کنار درخت ایستاد و زیر لب گفت: «حیف که نمیشه از همچین صحنه ای فیلم گرفت». بابک یکدفعه نور را برد سمت دیگری. همه برگشتند ببینند چه شده. «چیزی نبود، خیال کردم». عماد ایستاد و از همان جا به آینه نگاه کرد. «خوبه همینجا؟»
– «از ما می پرسی؟»
– «خوبه. آره خوبه. خاموشش کن بابک»
بابک چراغ قوه را به دست دیگرش داد. عادل گفت: «بدش به من» و چراغ قوه را از دست بابک بیرون کشید. یکدفعه تاریک شد. کاوه نیم دور چرخید و دست هایش را توی فضای سیاه اطرافش تکان داد تا بابک و عادل را لمس کند. بابک دست کاوه را گرفت و رها نکرد. سه تایی کنار هم ایستاده بودند و هیچ چیز نمی دیدند. عادل بی جهت گفت: «بابک اینجایی؟ جایی نری». کاوه گفت: «این همه تاریکی تا حالا ندیده بودم». عادل موذیانه گفت: «چراغ قوه رو روشن کنم حالشو بگیرم؟» کاوه گفت: «گفتم سه روشن کن» و شروع کرد به شمردن: «یک…» . عادل زمزمه کرد: «از فردا شب همه مون با هم خواب قبرستون میبینیم». «دو…» بابک ساکت بود. صدایی از عماد هم نمیامد. «بابک آماده ای؟» بابک فقط نفس می کشید. «سه!»…
دوباره گفت: «سه». بابک هنوز بلند بلند نفس می کشید. «چی شد پس عادل؟»
«نمیشه، روشن نمیشه چرا!». کاوه سر چرخاند سمتی که عماد احتمالا آنجا بود. عادل دکمه ی خاموش و روشن چراغ قوه را چندبار زد. «بابک، چیکارش کردی اینو، چرا روشن نمیشه؟»
بابک جواب نداد. صدای خفیفی شنید. عماد بود که انگار صدا می زد. بابک آرام عادل را صدا زد. عادل و کاوه توی تاریکی داشتند به چراغ قوه ور می رفتند.
«دایی…»
عماد راه افتاد. صدای نزدیک شدنش را که شنیدند عادل گوشی اش را درآورد و نورش را انداخت سر راه عماد. عماد بهت زده جلو میامد. «عادل دیدم… دیدم».
مرد گفته بود باید چیزی در آینه ببیند تا مشکل خواب دیدنش حل شود. عادل با نور ضعیف گوشی رفت جلوی آینه. کاوه و بابک هم پشت سرش راه افتادند. جلوی آینه رسیدند. کاوه گفت :«موبایلو خاموشش کن». دوباره همه جا تاریک شد. سه تایی زل زدند به آینه ای که دیده نمی شد. چند لحظه گذشت. نور ضعیفی کم کم آینه را بین تاریکی مشخص کرد. نور بیشتر شد. آینه دیده نمی شد اما هاله ای نقره ای توی آینه افتاده بود که داشت پررنگ تر می شد. مردها ساکت بودند. نور نقره ای آرام آرام فسفری شد و بعد تبدیل شد به سه تا هاله ی کامل از سه تا مرد. مردها بدون اینکه آینه یا خودشان را ببینند، سه تا نور توی آینه می دیدند که دور بدنشان را گرفته بود و با حرکت آنها حرکت می کرد. چراغ قوه توی دست عادل یکدفعه روشن شد. هاله ها رفتند. آینه و قبرستان و عماد، و سه تا مرد جلوی آینه سر جایشان بودند.
اگر کسی وسط جاده ایستاده بود و تماشا می کرد، در نور سحرگاه اتوموبیلی را می دید که به سرعت دور می شد و سرنشینانی که جز راننده، بقیه خواب بودند.

این مطلب، در تابستان ۱۳۹۳، به سفارش موسسۀ مطبوعه به رشتۀ تحریر درآمده است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

درباره سایت

از رنج زندگی، به ادبیات پناه آورده‌ایم؛ به واژه‌های خیال‌انگیز و آهنگین، به آه، نگاه و نگاره. به عشق، به مهر، به دوست داشتن…

پیوند دوستان

Copyright 2020 | Elmirashahan.ir | All Rights Reserved