خرافات در شعر و ادبیات زبان فارسی

که آمد ز آتش برون شاه نو

مهدیه موسی زاده: خرافات، واژه ای است که اسمش در شعرها و ادبیات سرزمین ما بسیار کم کاربردتر از رسمش است! حتما شما هم تعجب خواهید کرد اگر بشنوید که همان «رستم»ی که فردوسی در شاهنامه بسیار به آن می پردازد، در انتها اسیر خرافه ای می شود که سیمرغ، از قبل آن را پیش بینی کرده بود. نظرتان در مورد نظامی چیست؟ فکر می کنید او در شعرهایش به آنچه امروزه ما آن را خرافات می نامیم، اهمیت داده است؟ آیا خاقانی را یک انسان خرافی می دانید یا فکر می کنید او از این گونه عقاید صرفاً جهت آفرینش هنری در شعر استفاده کرده است؟
فردوسی، شاعر بزرگ حماسی سرا، در اشعار خود پیرامون داستان رستم و اسفندیار، در بخش های مختلف با سرودن ابیاتی به ما نشان می دهد که آنچه امروزه تحت عنوان خرافات همواره در بین جوامع مختلف در سر تا سر عالم هستی مورد توجه قرار می گیرد، در گذشته نیز از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده است. در بخشی از داستان رستم و اسفندیار، زمانی که گشتاسب، پدر اسفندیار، برای دومین بار زیر قول اش می زند و تاج و تخت شاهی اش را به اسفندیار نمی بخشد، تصمیم می گیرد با حیله گری چاره ای بیندیشد. او از ستاره شناسان می خواهد آینده ی اسفندیار را پیش بینی کنند: «بخواند آن زمان شاه، جاماسپ را / همان فال گویان لهراسپ را / برفتند با زیجها بر کنار / بپرسید شاه از گَو اسفندیار / به او گفت جاماسپ که ای شهریار / تو این روز را خوار مایه مدار / ورا هوش در زابلستان بود / به دست تهم پورِ دستان بود». ستاره شناسان، مرگ اسفندیار را به دست رستم پیش گویی می کنند. به همین منظور گشتاسب به اسفندیار وعده می دهد که اگر رستم را دست بسته نزد من بیاوری، دست بسته تاج و تخت پادشاهی را به تو خواهم بخشید. اسفندیار رویین تن به سمت زابل حرکت می کند. گرچه در دل خود درباره ی جنگ با رستم تردید داشته است. زیباترین و جذاب‌ترین نشانة این تردید در صحنۀ خوابیدن شتر در دو راهی زابل و دژ گنبدان است. اسفندیار شتری را سر می برد تا نحسی و شومی به شتر برسد و او از نحوست در امان بماند. وقتی که اسفندیار روئین تن رو به روی رستم قرار می گیرد تا جنگی تن به تن صورت پذیرد، از رستم می خواهد تا بدون جنگ و خونریزی بند اسارت را بپذیرد تا اسفندیار به محض کسب تاج و تخت شاهی از پدرش، رستم را آزاد کند. رستم اما نمی پذیرد و جنگی تن به تن آغاز می شود. رستم با شکست روبرو می شود و سیمرغ را فرا میخواند و از او چاره جویی می کند. سیمرغ به او می گوید که تنها قسمت بدن اسفندیار که رویین تنی در آن بی اثر است، چشم های اسفندیار است. اما سیمرغ به رستم این هشدار را می دهد که اگر کسی اسفندیار را بکشد، چه در دنیا و چه در آخرت ضرر خواهد کرد و تلخی و شوربختی گریبانش را خواهد گرفت: «چنین گفت سیمرغ کز راه مهر / بگویم کنون با تو راز سپهر / که هر کس که او خون اسفندیار / بریزد ورا بشکرد روزگار / همان نیز تا زنده باشد ز رنج / رهایی نیابد نماندش گنج / بدین گیتی‌اش شوربختی بـود / وگر بگذرد رنج و سختی بود». اما رستم پهلوان برای نابودی اسفندیار پا بر این خرافه می گذارد و در نهایت اسفندیار را به کام مرگ می کشد. اسفندیار در لحظات پیش از مرگ، فرزندش بهمن را به دست قاتل خود یعنی رستم می سپارد و می میرد. زمانی که رستم با حیله ای از جانب برادرش به کابل فراخوانده می شود، در راه چند بار اسبش از حرکت می ایستد؛ گویا از حادثه ی شومی خبر می دهد، ولی او با نوازش و دلجویی از اسب راهش را ادامه می دهد و سرانجام در چاهی که برادرش، شغاد، برای سرنگونی او مهیا کرده بود می افتد و زندگی اش به پایان می رسد و گویی خرافه ای که سیمرغ پیش از این او را از وقوع آن مطلع ساخته بود، در نهایت گریبان گیرش می شود: «زواره تهمتن بر آن راه بود / ز بهر زمان کاندر آن چاه بود / همی رخش زان خاک می‌یافت بوی / تن خویش را گرد کرد همچو گوی». نمونه ای دیگر از خرافاتی که به نظم در آمده است مربوط به یکی از شورانگیزترین و غم آلودترین داستان های شاهنامه ی فردوسی، یعنی داستان سیاوش فرزند کی کاووس، شاه کیانی است. سیاوش که پس از تولد با رستم به زابل می رود و رسم پهلوانی و رزم و بزم را می آموزد، در بازگشت مورد علاقه ی سودابه، همسر کاووس شاه قرار می گیرد، اما شیوه ی پاک دامنی و عفاف را پیش می گیرد و تن به گناه نمی سپارد و به همین دلیل از جانب سودابه متهم می شود و برای اثبات بی گناهی خویش از میان آتش می گذرد و سرافراز بیرون می آید. آتش که در گذشته نماد پاکی و بی گناهی بوده است، برای مشخص کردن گناهکار مورد استفاده بوده است که گناهکار را می سوزانده و بی گناه را بی آنکه آسیبی ببیند رها می کرده است: «سیاوش سیه را به تندی بتاخت / نشد تنگ دل جنگ آتش بساخت / ز هر سو زبانه همی بر کشید / کسی خود و اسپ سیاوش ندید / چو او را بدیدند برخاست غو / که آمد ز آتش برون شاه نو / چنان آمد اسپ و قبای سوار / که گفتی سمن داشت اندر کنار / چو بخشایش پاک یزدان بود / دم آتش و آب یکسان بود / چو از کوه آتش به هامون گذشت خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت».
نظامی گنجوی، شاعر قرن شش، که خالق زیباترین منظومه های عاشقانه در ادب فارسی است، با رسایی و زیبایی داستان های محیر العقولی را به نظم در آورده است که از جاذبه ی خاصی برخوردارند. استاد عبدالحسین زرین کوب در کتاب «پیر گنجه در جستجوی ناکجا آباد» آورده است: «کثرت اشارات شاعر (نظامی) به آداب، عادت ها، باورها و خرافات عامیانه، لحن جدی و در بعضی موارد سرزنش آمیزِ وی را برای مخاطب دلپسند می سازد. مخاطب که خود وارث این آداب و عقاید رایج در بین مردم است با خرسندی از این اشارات شاعر در می یابد که به رغم نوعی فاصله گیری بیگانه وار که با وی دارد به همان اندازه با او آشناست و خود را پای بند به آن ها نشان می دهد».
در دوره ای که نظامی در آن می زیسته است، سایه شوم خرافات بر ذهن و زندگی مردم سنگینی می کند. در زمان این شاعر بزرگ گنجه، این اعتقاد بوده است که چون به کسی چشم زخم رسد، همان دم به خمیازه می افتد و نمود آن در شعر سعدی اینگونه است: «کسی را که چشمی رسد ناگهان / دهن دره اش اوفتد در دهان». در آن زمان، جستن، پلک زدن و پریدن چشم کسی خبر از رویدادی عجیب یا دیداری غیر منتظره می داد: «کنونم می جهد چشمم گهربار / چه خواهم دید بسم الله دگر بار». همچنین مردم زمان نظامی، برای دفع دیو از آهن و بی اثر ساختن افسون، از گیاه سداب بهره می جستند: «چنان در می رمید از دوست و دشمن / که جادو از سداب و دیو از آهن / ز سحر آن سرا را نیابی خراب / که دارد سفالینه ای پر سداب». علاوه بر این عقیده بر این بوده است که حال آشفته و عاشق و صرعی، به دیدن ماه نو بدتر می شود: «شیفته چون خری که جو بیند / یا چو صرعی که ماه نو بیند». پری زده را با ورد و افسون علاج می خواستند؛ چنان که آمده است: «از بهر پری زده جوانی / خواهم ز شما پری نشانی» و خروسی را که بی هنگام آواز می خواند، صبح زود سر می بریدند: «خروسی که بی گه نوا بر کشید / سرش را پگه باز باید برید / نبینی مرغ چون بی وقت خواند / به جای پرفشانی سر فشاند؟». از سوی دیگر برای دور کردن دیو، ذکر «لا حول و لا قوة الا باالله» را بایستی می خواندند: «بر دیو شهاب حربه خوانده / لا حول و لا، ز دور خوانده».
خاقانی از عقاید خرافی و اصطلاحات مربوط به آن ها جهت مضمون آفرینی و آفرینش هنری در شعر استفاده کرده است؛ وگرنه آن گونه که از اشعارش برمی آید خود هیچ گونه اعتقادی به آنها نداشته است. به عنوان مثال، اصطلاح «پری را در شیشه دیدن» به این معنا بوده است که در گذشته جادوگران و جن گیران آیینه ای در پیش چشم کودکان نگه می داشتند و اوراد و اذکار می خواندند تا کودکان نابالغ، پریان و اعمال آنها را در آیینه ببینند و از گمشده و سفر کرده ای که خبری از او نیست بوسیله مشاهده در آیینه خبر دهند: «در دل دشمن نگر مانده ز تیغت خیال / چون شبه گون شیشه ای نقش پری در میان». نکته دیگر اینکه قدما بعضی امور را به فال بد می گرفته اند، مثلا معتقد بودند که آشکارا به دنبال گنج رفتن شگون ندارد: «آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نیست / من به فرخ فال گنجی در نهان آورده ام». همچنین در روزگاران قدیم «نعل در آتش نهادن» به عنوان روشی برای رام کردن افراد در برابر خود کاربرد داشته است. آن طور که نام او را بر نعل اسبی می کندند و آن نعل را در آتش می افکندند و افسونی چند بر آن می خواندند و معتقد بودند بدین وسیله آن شخص مضطرب و رام می شود: «بابلیان عید را در نعل در آتش نهند / کز حد بابل رسید عید و مه نو به هم» و «زهره با ماه و شفق گویی ز بابل جادویی ست / نعل و آتش در هوای قیروان انگیخته».
از آنجایی که زبان و ادبیات فارسی همواره پیوند عمیقی با فرهنگ و عقاید مردم هر دوره ی زمانی داشته است، با مطالعه ی آثار ادبیات گذشته، به خوبی می توان از جایگاه خرافات، که محور بخشی از کارهای روزمره ی مردم بوده و هست، اطلاع یافت و دانست که خرافات در ادبیات و شعر دوره های مختلف چگونه تجلی پیدا کرده و شاعران نامی ما چگونه توانسته اند آداب و عقاید خاص و بعضاً خرافی مردم دوره ی خودشان را در قالب شعر به تصویر کشند.

منابع:
1. برهان قاطع، محمد خلف تبریزی، به اهتمام محمد معین
2. جادو و خرافات در دیوان خاقانی، محمد بهنام فر، فرهنگ، پژوهشگاه علوم انسانی
3. فرهنگ فارسی ج6، محمد معین
4. فرهنگ ادبیات فارسی، زهرا خانلری
5. پیر گنجه در جستجوی ناکجا آباد، عبدالحسین زرین کوب
6. شاهنامه، فردوسی

این مطلب، در تابستان ۱۳۹۳، به سفارش موسسۀ مطبوعه به رشتۀ تحریر درآمده است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

درباره سایت

از رنج زندگی، به ادبیات پناه آورده‌ایم؛ به واژه‌های خیال‌انگیز و آهنگین، به آه، نگاه و نگاره. به عشق، به مهر، به دوست داشتن…

پیوند دوستان

Copyright 2020 | Elmirashahan.ir | All Rights Reserved