یادداشت شخصی

مریم

«صغری خانم» و «عباس آقا» باید ترکیب جالبی باشند وقتی تنها چیزی که از این دو نتیجه می دهد، عشق است! یعنی از همان روزهای بچگیِ من که اسمشان هی توی خانه می گشت، چیزی جز یک لبخندِ ملایمِ دنباله دار توی ذهنم نقش نمی بست.

آن سال ها خانه ی ما نبش بن بست نگار بود. از همان سال هایی که یک روز، مریم – دختر یکی یکدانه ی صغری خانم و عباس آقا – گوشه ی کوچه ایستاده بود و داشت برای گذشته ای که دوستش نداشت مثل ابر بهار می بارید. بچه ها دهن لقی کرده بودند و آن چه بین پچ پچ های خانم های همسایه شنیده بودند برای مریم گفتند. اینکه او دختر واقعی پدر و مادرش نیست و یک دختر خوانده ی محبوب و مورد توجه است؛ مریمی که تا روز قبل خوشبخت ترین دختر آن کوچه بود و خانواده اش، نمونه مهربانیِ مطلق خداوند بودند حالا شده بود دختر خوانده یک پدر و مادر غریبه. لابد بعد از آن بود که یک غم بزرگ لعنتی گوشه سینه اش نشست و وقت هایی که صغری خانم قبل از رفتن او به مدرسه توی کیفش لقمه می گذاشت فکر می کرد به اینکه زندگی با مامان و بابای واقعی چه طعمی دارد! لابد بعد از آن بود که آن غم بزرگ لعنتی به سینه اش گره خورد و گره گره به عقده ای بی نهایت تبدیل شد و تا همیشه با او ماند.

مریم بزرگ می شد و انگار خداوند نقش صورت صغری خانم را توی صورت او می کشید؛ آن قدر که هر روز به نامادری اش که مثل یک مادر راست راستکی، خوش قلب و مهربان بود، شبیه تر می شد. مریم بزرگ شد و یک روز زودتر از همه دخترهای محل لباس عروس پوشید. حالا هرروز به جای صدای مریم در حیاط خانه، هفته ای چند روز صدای دختر و پسر مریم توی حیاط خانه شنیده می شد. یک گوشه حیاط هم صغری خانم بساط تنقلات را پهن می کرد و ذرت بو می داد و برنجک درست می کرد تا دل نوه هایش را شاد کند. تا اینکه یک روز، عقده ی سال های دراز توی سینه مریم سر باز کرد. صغری خانم کنار تخت بیمارستان، نرم و با احتیاط دست های مریم اش را توی دست گرفت. گره ها در ریه های مریم عفونت شده بودند و به یک روز نکشیده، مریمِ سی ساله توی دست های خداوند نشست …

طاقچه ی خانه ی انتهای بن بست نگار، برای قاب عکس مریم خالی شد. انگار زندگی با مریم، دوباره آغاز شده بود. ذرت های بو داده و برنجک های کنار حیاط، خیرات هر جمعه ی یک دختر خوانده شدند و کسی نفهمید، علت مردن مریم، یک سرماخوردگی ساده بود یا اندوهی که کسی در کودکی توی دلش کاشته بود … .

پ.ن: برای شادی روحش لطفا یک صلوات …

این مطلب در بهار ۱۳۹۴ در وبلاگ سرو سهی منتشر شده است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright 2020 | Elmirashahan.ir | All Rights Reserved